خرید بک لینک
در این دو دریا که من شکافتم، یکی آبی بود و یکی بنفش! یکی سرد بود و وحشی، یکی آرام بود و خونآلود. و من از هر دو دریا، خیسیِ یکاندازه برداشتم. و زمان دوّمی را به اوّلین تبدیل کرد و دو را یک کرد! و من از هر دو دریا، یکبار گذشتم.تب داغ پستان زمین بر شقیقهام دم میکوبد. خداهایی در سرم نزاع میکنند که منم! میخواهم نباشم امّا دریچهها بازند. صدا میگوید: هنو

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: پنجشنبه 24 اسفند 1396 ساعت: 23:09

میبینی! من زمان را تحقیر کردم و تو هنوز مثل کودکی که از پدرش میترسد، از من میترسی! میترسی نزدیکم کنی و تحقیرت کنم، میترسی حرف بزنی و کوچکت کنم؛ تو از خیلی چیزها میترسی و این تباهی توست!من امّا شاهد زمانم؛ به تو گفتم این روزها و این شبها خواهد آمد و باور نکردی! حالا آمده است. و به تو میگویم که این تاریکی ابدی است و زندگیات تباه خواهد شد! امّا من به

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: پنجشنبه 24 اسفند 1396 ساعت: 23:09

زیبای من! حالا فقط خون آرامم میکند! خو گرفتهام به دریدن و تکّهتکّه کردن؛ بعید هم نیست یکی از همین روزها نعش تکّهتکّهام را برایت بیاورند و بگذارند روی دستهای ظریفت. پس چهطور تو اینهمه لطافت را از برآمدگیهای تنت بر تن من میریزی؟! چهطور میتوانی لحظه را بشناسی و زمان را خم کنی؟!زیبایِ هفتاد رنگِ من! کاش میتوانستم تو را از خودم در امان نگاه دارم! ک

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: پنجشنبه 24 اسفند 1396 ساعت: 23:09

سید عماد موسوی
شاعر، روزنامهنگار

اُرس همان سرو کوهی است اگر بشناسیاش! درختی که همیشه در کوهستانها تنهاست و تنها درختی که خودکشی میکند! که ارادهی نیستی دارد، همانقدر که در هستی اراده دارد!
درختی که تنها میروید، تنها زندگی میکند و تنها با مرگی خودخواسته پایان میپذیرد...
اگر بشناسیاش و اگر بشناسیام...!

instagram:
_emad_mousavi

telegram.me/seyedemadmousavi

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: سه شنبه 15 اسفند 1396 ساعت: 19:14

سید عماد موسوی
شاعر، روزنامهنگار

اُرس همان سرو کوهی است اگر بشناسیاش! درختی که همیشه در کوهستانها تنهاست و تنها درختی که خودکشی میکند! که ارادهی نیستی دارد، همانقدر که در هستی اراده دارد!
درختی که تنها میروید، تنها زندگی میکند و تنها با مرگی خودخواسته پایان میپذیرد...
اگر بشناسیاش و اگر بشناسیام...!

instagram:
_emad_mousavi

telegram.me/seyedemadmousavi

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: سه شنبه 15 اسفند 1396 ساعت: 19:14

چه زمانهی بیشکوهی زیبا! خیال من بلند بود؛ خیلی بلند! تو خوب میدانستی که میخواستم زمان را هم مفتون خود کنم؛ اما حالا خودم را در نقطهی تاریکی از تاریخ، بدون شکوه خداگونه میبینم! و چه ملالی بیشتر از این برای یک مرد؟!

اما من هنوز قبول نمیکنم که زندگی بیشتر از من است، همهی اینها را میبینم و فکر گذشتنم! اما حق بده که شک داشته باشم و هر لحظه خود را در آستانهی نیستی ببینم!

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: سه شنبه 15 اسفند 1396 ساعت: 19:14

صفحه بندی